اینک پانزده روز است که من در بلوار ها و کوچه های نیویورک قدم می زنم و
آخرین اسکناس های جیب من امرار می شود و از بین می رود. به سمت هم خوردن اساس
زندگی، مرا وادار کرد که با استفاده از رسم اجابت مهاجرین ، که چندی پیش
در آمریکا اسلوب شده، اروپا را ترک کرده و به این کشور بیایم که احتمالا موفق
بداختر به تعیش خود سر و صورتی بدهم. باب واقع چیزی که مرا به سمت آمریکا کشانیده،
همان عاملی است که تمام مهاجرین را به این اقلیم بزرگ می کشاند و تمام
آرزو دارند که حرف اثر یک تصادف نیک صاحب جاه و مال بشوند؛ سرپرست در این
پانزده توشه که من در آمریکا هستم، فرشته اقبال به من رو نکرده و خود از بام
تا شام، در خیابان های بزرگ نیویورک، بیآغازی باده زنم و چشم به آسمان خراش ها
دوخته ام حرف فرشته اقبال از بالای یکی از این عمارت ها بال و آکنده بگشاید و
به سمت سوی خود بیاید.